|
خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز سرويس:
شهرستانها
دختر و پسر نوجوان چاقوهاي خود را از زير لباس
درآورده، به سمت من گرفتند... جيبهاي مرا خالي كردند ... سردسته فرياد زد: رمز
كارت؟! و من لبه تيز چاقو را در پهلوي خود احساس كردم، بلافاصله گفتم ٣٠٤٣ ... پس
از چند دقيقه چرخيدن در خيابانها از شهر خارج شديم؛ آن زمان بود كه واقعا
ترسيدم...
به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان
ايران(ايسنا)، منطقه خوزستان، آمار نسبتا بالاي جرايم ناشي از گسترش اعتياد در ميان
جوانان، در حال حاضر يكي از مشكلات و معضلات عمده اجتماعي در كشورمان محسوب ميشود.
چند سالي است كه با روي آوردن معتادان به مواد مخدر جديد نظير كراك، شيشه و اكس و
...، علاوه بر مشكلات و معضلات اجتماعي و فرهنگي، نوعي جنون نيز ميان جامعه معتادان
رواج يافته كه به همين دليل اين نوع مواد مخدر را روانگردان مينامند.
گزارشي كه در پي ميآيد، يك داستان
واقعي است كه براي يكي از خبرنگاران خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، منطقه
خوزستان، در شهر اهواز رخ داده است.
«قبل از ماجراي آن روز، خواندن اين
مطالب برايم جنبه سرگرمي داشت؛ مطالبي كه بدون استثنا گوشهاي از نشريات اجتماعي را
به خود اختصاص ميدهد. حال كلمه به كلمه آنها را با تمام وجود حس ميكنم. همه با
شنيدن سرگذشت آن روز من، يك جمله را تكرار ميكردند، "خدا بهت رحم كرد". نميدانم!
اگر لطف خدا نبود، الان كجا بودم. برآن شدم تا حكايت آن روز را بنويسم. شايد هشداري
باشد براي آنان كه امنيت جامعه را به هم ميزنند، البته اگر بخوانند! و هم هشداري
براي عموم كه مواظب باشند؛ آري مواظب باشيد!
ماجراي من و معتادان به شيشه!
روز گذشته در حالي كه با عجله به محل
كارم ميرفتم تا براي انجام چند كار عقب افتاده خود را سريعتر به آنجا برسانم، از
ميدان بسيج(ساعت) اهواز سوار يك پرايد سفيد رنگ شدم كه چهار سرنشين داشت.
هنگام سوار شدن به خودرو، پسري كه
كنار در نشسته بود پياده شد و من وسط صندلي عقب كنار يك دختر جوان و يك نوجوان قرار
گرفته در حالي كه ٢ جوان بيست و چند ساله نيز جلوي ماشين نشسته بودند.
زماني كه از پل امانيه عبور كرديم به
حالات ٢ جوان جلوي ماشين مشكوك شدم اما واكنش نشان ندادم.
چند لحظه بعد روبهروي ساختمان محل
كارم قصد پياده شدن داشتم كه راننده جاي توقف كامل حالت دور زدن به خود گرفت و
درهاي ماشين را توسط دزدگير قفل كرد.
سپس بلافاصله دختر و پسر نوجوان
چاقوهاي خود را از زير لباس در آورده و به سمت من گرفتند، همان موقع جواني كه كنار
راننده نشسته بود، يك قبضه اسلحه كلاشينكف را از زير لباس خود درآورد و آن را روي
ترمز دستي به سمتم قرار داد و انگشتش را روي ماشه گذاشت.
دختر جوان با فريادهايي از من خواست
هر چه دارم در اختيار آنها بگذارم و راننده در يك كوچه فرعي پيچيد.
من كه هنوز به عمق فاجعه پي نبرده
بودم به آنها گفتم هر چه دارم در اختيارتان ميگذارم و شما هم آرامش خود را حفظ
كنيد البته آنها در جواب من گفتند: خفه شو!
خلاصه جيبهاي مرا خالي كردند و گوشي
تلفن همراه و ساعتم را بردند و از آنجا كه من هنوز كاملا تسليم ترس نشده بودم از
آنها خواستم سيم كارت گوشيم را پس دهند، كه دادند!
سپس دختر جوان به سراغ كيفم رفت و آن
را زير و رو كرد و راننده كه مشخص بود سردسته آنان است، از او خواست كارت عابر بانك
مرا بيابد و از اقبال بد من يافت.
دختر، كارت را به جوان مسلح داد و پس
از چند ثانيه فيش خودپردازم را نيز به او داد. جوان مسلح با خوشحالي گفت: ١١
ميليون تومان در كارتش دارد و من آن موقع فهميدم آنها بيسواد هستند.
راننده بلافاصله با چهرهاي خشن اما
خوشحال پرسيد، رمز كارت چيست؟ من گفتم رهايم كنيد اگر به بانك برويد دستگير ميشويد
و او فرياد زد: رمز كارت؟!
به آنها گفتم، دانشجو هستم و انصاف
داشته باشيد كه لبه تيز چاقو را در پهلوي خود احساس كردم.
بلافاصله گفتم: ٣٠٤٣! و راننده
گفت: دروغ ميگويي هر چه قسم خوردم رمز كارت درست است، نپذيرفتند و راننده پيشنهاد
داد: مرا به روستا برده تا رمز واقعي را بگويم و كارت را خالي كنند.
به آنها گفتم، در ماشين ميمانم تا
از خودپرداز پول بگيرند و آنها گفتند: نه ما بلد نيستيم!
گفتم، من پول درميآورم و به شما
ميدهم، شما را به خدا از شهر خارج نشويد و آنها گفتند: فرار ميكني.
پس از چند دقيقه چرخيدن در
خيابانها، از شهر خارج شديم و راننده به دختر جوان گفت: عينك را از چشمش بردار و
عينك تيره خود را بر چشم من گذاشت. در راه دزدان ميكوشيدند سر مرا زير صندلي ببرند
و آن زمان بود كه من واقعا ترسيدم.
پس از چند دقيقه ماشين در يك جاده
فرعي پيچيد و آنگاه فهميدم در كدام جاده هستم.
دزدان از وسط يك روستا گذشتند و
راننده پارچه مشكي خود را داد تا پسر نوجوان به گردن من بيندازد.
انتهاي روستا ماشين ايستاد و پسر
مسلح اسلحه خود را به راننده داد و از ماشين خارج شد. او با پولهاي من يك نوشابه
٥/١ ليتري مشكي و چند كيك خريد.
جوان مسلح پس از باز كردن نوشابه آن
را به من داد و يك كيك نيز برايم باز كرد و گفت، بخور، گفتم نميخورم و گفت: خيالت
راحت و بخور.
جرأت نوشيدن نوشابه را نداشتم و كيك
را باز كرده، چند تكه كوچك از آن را خوردم، آن زمان متوجه شدم كه آنها نيز انسانند
و دلشان به حال من سوخت است!
پس از چند لحظه كمي بر اعصاب خود
مسلط شدم و تلاش كردم دزدان(آدمربايان!) را بشناسم.
جوان راننده، پوستي تيره و خشن،
ابرواني پرپشت، موهاي فر، چشماني متوسط و خمار، صورتي مثلث شكل و لاغر و البته
صدايي بسيار خشنتر داشت!
جوان مسلح، صورتي لاغر، ابرواني كم
پشت، موهايي صاف و رو به بالا، چشماني عادي اما خمار، پوستي به رنگ سبزه روشن و
سبيلي نازك داشت كه مشخص بود به اندازه راننده خشن و حرفهاي نيست.
دختر جوان نيز صورتي معمولي و پوستي
سبزه داشت و پيدا بود دلش براي من سوخته و پسر نوجوان نيز چهرهاي آرام داشت كه
نشاني از ترس در آن يافت نميشد!
ماشين بار ديگر به راه افتاد و در
جادهاي عريض و پرپيچ و خم به حركت خود ادامه داد. چند دقيقهاي بود كه بر اعصاب
خود اندكي مسلط شده بودم و تنفسم بهتر شده بود كه باز راننده خطاب به پسر نوجوان،
گفت: سرش را زير صندلي كن و با مقاومت من روبهرو شد زيرا هنگامي كه سرم را زير
صندلي ميكردند احساس ناامنيام بيشتر ميشد.
همان موقع جوان مسلح داشتبورد ماشين
را باز كرد و تعدادي شيشه فندك و لولهاي شيشهاي را از آن خارج كرد.
ترس تمام وجودم را فرا گرفت! مطمئن
بودم كه قصد دارد چيزي را به من تزريق كند و با فشار خود را از زير صندلي بيرون
كشيده، نشستم و گفتم اين كار را نكنيد، من كه رمز را به شما گفتم.
دختر جوان خنديد و گفت: اينها
ميخواهند شيشه بكشند و كاري با تو ندارند اما من باور نكردم.
اما هنگامي كه ديدم آنها فندك را
روشن كرده و سر سوزني را كه در فندك ديگر فرو برده بودند، با آن شعلهور كردند و
زير گوي شيشهاي قرار دادند متوجه شدم دختر راست ميگويد.
جوان مسلح چند پك به گوي شيشهاي كه
لولهاي به آن متصل بود، زد و سپس آن را در اختيار راننده گذاشت؛ او نيز چند پك
ديگر زد، دختر هم سيگاري روشن كرد.
دود ماده مخدر در فضاي ماشين
پيچيد و من حال تهوع عجيبي پيدا كردم اما چون احساس كردم دزدان آرام شدهاند از
شيشه بدم نيامد!
پس از چند لحظه كوشيدم سرم را
كمي بالا بياورم و چند نشاني را در جاده به خاطرم بسپارم، هنوز مطمئن نبودم كه جان
سالم از اين مهلكه به در ميبرم؟
دختر جوان از ابتدا با بردن من
به روستا مخالف بود و هر چه به خانه نزديكتر ميشديم ترس او بيشتر ميشد، ديگر تاب
نياورد و به مخالفت با سردسته گروه كه همان جوان راننده بود، پرداخت.
راننده چند باري او را با
فريادهايش آرام كرد، اما سماجت دختر، راننده را عصباني كرد. او ماشين را متوقف كرد
و سيلي محكمي به گوش دختر نواخت.
دختر لجاجت خود را ادامه داد؛
سردسته، چاقويي از جيب درآورد و نوك آن را به پاي دختر زد و دختر آرام گرفت و
گريست.
ديدن آن صحنه، وحشتناكترين
حادثه زندگيام بود زيرا به خود گفتم اين ديوانهاي كه به دوستان خود رحم نميكند
آيا من را زنده ميگذارد؟!
پاي دختر جوان خونآلود شد و
وحشت من صد چندان!
پس از دقايقي، راننده فرياد زد،
سرت را زير صندلي كن و من اين كار را كردم اما هنوز سرك ميكشيدم. پس از چند لحظه
ماشين از جاده خارج و وارد يك خانه روستايي شد.
هنگامي كه ٢ زن و يك پسر
١٤-13 ساله را در خانه ديدم، ترسم كمتر شد و دزدها مرا به اتاقي راهنمايي كردند.
دقايقي بعد دزدها وارد اتاق شده،
دوباره رمز را پرسيدند، گفتم ٣٠٤٣. سردسته خواست تا نحوه كار با خودپرداز را به
او آموزش دهم و من نيز با شكل و توضيحات به او آموختم تا چگونه از خودپرداز استفاده
كند.
قبل از رفتن سردسته و جوان مسلح،
از آنها خواستم كه به دستشويي بروم تا شايد بفهمم كجا قرار دارم.
از فاصله ديوار دستشويي و سقف،
كمي منازل اطراف را ديدم و از سوراخ كوچكي كه در ديوار بود، پلاك ماشين را به خاطر
سپردم.
دقايقي بعد دو جوان رفتند تا پول
بگيرند و بيش از يكونيم ساعت بعد آمدند.
جوان مسلح ٢ فيش بانكي به من
داد كه موجوديم در آنها دستخورده بود و جوان گفت، نتوانستيم پول بگيريم؛ دستگاه
كارت را خورده است كه بعد فهميدم دروغ ميگويد.
جوان مرا به اتاق مجاور هدايت
كرد كه اتاقي تميزتر از اتاق محقر قبلي بود.
سردسته در آنجا نهار ميخورد و
با تعارف فراوان از من نيز خواستند با آنها نهار بخورم، سيبزميني سرخ كرده و
گوجه!
دو لقمه نهار خوردم و سپس چايي
آوردند. از من خواستند چايي بخورم و من گفتم چاييخور نيستم. پس از اصرار فراوان
او، چايي مقابل سردسته را برداشتم و او خنديد!
بقيه افراد گروه خوابيدند و
سردسته شروع به كشيدن شيشه كرد و باز از دود آن حالت تهوع و گيجي عجيبي پيدا كردم.
من كه ترسم ريخته بود به سردسته گفتم چند وقت است شيشه ميكشي؟ گفت يك سال!اخلاق
سردسته كامل عوض شده بود و خشم سابق در چهرهاش ديده نميشد.
به او گفتم ميداني اگر دستگير
شوي حتي ممكن است، حكمت اعدام باشد؟ گفت، ما بدبختيم، ديگر مهم نيست!
گفت، از كودكي آرزو داشته با
مادرش بر سر يك سفره بنشيند و غذا بخورد و اين بزرگترين آرزوي برآورده نشدهي
زندگياش است. ٧ سال است از خانه خارج شده و به خاطر رفتار بد پدرش به خانه
بازنگشته است.
در حالي كه ٦ بسته شيشه را در
حباب ميريخت، گفت، اينها را بستهاي ٥ هزار تومان ميخرد و روزي ١٠٠ هزار
تومان هزينه ماده مخدرش است تا به آرامش موقت برسد و بدبختيهايش را فراموش كند.
مدعي شد، صدها جوان معتاد به
شيشه در روستاهاي آن منطقه زندگي ميكنند و دسترسي به مواد هر روز آسانتر ميشود.
گفت، يك زمين زراعي در اين حوالي
دارد اما ديگر راه بازگشتي برايش نمانده و من درخشش قطره اشكي را كه در چشمانش
غلطيد، ديدم. با صداي گرفته از من خواست حلالش كنم! ديگه از او نميترسيدم و اينجا
بود كه دلم براي يك آدمربا سوخت!
بعد از دقايقي آنها مرا سوار
ماشين كردند و از من هم خواستند سرم را زير صندلي ببرم و پس از ٢٠ دقيقه حركت در
جاده پرپيچ و خم، به جاده اصلي رسيديم. آنها مرا در مسافت ١٠ كيلومتري اهواز رها
كردند و ٥ هزار تومان كرايه تاكسي و تمامي مداركم را به من بازگردادند.
لحظاتي بعد با ماشيني به منزل
بازگشتم در حالي كه از دود شيشه معتادن و سرگذشت آن روز خود گيج و مبهوت بودم.
نميدانم، چرا اينقدر نگران
جواناني هستم كه وحشتناكترين لحظات زندگيام را رقم زدند؟! آيا آدمرباها
انسانهاي بدذاتي بودند!؟ آيا اين جوانان تا فردا زنده ميمانند؟! چه كسي در قبال
اين جوانان فناشده مسؤول است؟! من شهروند؟ خانوادههاي كمسوادشان؟ تصميمسازان
اقتصادي يا مسؤولان دلسوز فرهنگي؟! يا شايد هم ....»
انتهاي پيام
كد خبر: 8801-07703 |